ما را همه شب نميبرد خواب.. - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 5:29
من ازين شب ها ميترسم.. از اين شب ها كه ذهنم خاموش نمى شود.. بيچاره جسم نيمه جان خواب آلودم التماس كنان غلت مى زند.. كج مى شود.. راست مى شود.. اما مغزم رضايت نمى دهد.. مى خواهد تا ته قصه برود..همين امشب خودش مي بُرد.. خودش ميدوزد.. و براى روزهاى پيش رو تصميم گيرى مى كند.. من چه ميكنم؟ من فقط ميبينمش....
اليس الله بكاف عبده.. - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 22:11
آيا خداوند براى بندگانش كافى نيست؟!
خواب ديدم.. - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 22:11
ايستاده بود كنار.. داشت بازارگرمى ميكرد..مقابلش پر از چيزهاى مختلف بود.. از همه جنس و همه مدل ، از كفش و كتانى گرفته تا لوازم خانه.. ميگفت هرچيزى را كه بخواهيد شيشه اى اش ميكنم.. "شادي هايتان را بياوريد شيشه اى كنيد!!!" رفتم جلو گفتم آقا نشكن هم ميكنى؟؟.. تو خواب داشتم به اين فكر ميكردم شادى هاى شيش...
از "سال بلوا".. - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 22:11
از سرهنگ نيلوفرى بايد سطر ها نوشت.. از صبورى نجيب اش وقتى چشمانش ديگر دخترش را نديد.. نوشا.. دخترى كه راهى براى زن بودنش نيافت.. معناى عشق را فهميد و نفهميد.. بين آسمان و زمين.. همين بس كه دانست از چه بابت بوى خاك ميدهد.. و حسيناى قصه.. مسيحى كه پر كشيدنش را كسى نديد.. راستش بعد از خواندن اين كتاب د...

برچسب‌های مرتبط

این روزها که میگذرد خوشحالم | نشستم که این روزها بگذرد | نشستم كه اين روزها بگذرن | سریال اسمت را فریها گذاشتم | حكايت از چه كنم سينه سينه درد اينجاست | با من بمان تا انتهای بودن | با من بمان تا انتهای عشق | بامن بمان تا انتها | يهودا اسخريوطي | يهودا غليك