سلام م.ه
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 1:02
يادت مى آيد خرداد ٩١ وقتى از آخرين امتحانات ترم اخرم بر ميگشتم تمام ذوق خوشحالى ام صحبت كردن با تو بود؟ آن روزها را يادت مى آيد كه چقدر هواى گرم به ما ساخته بود؟ آه.. آن شب هارا يادت هست؟ آن شب هاى سراسر معجزه؟ وقتى تمام تابستان را با تو شب و روز كردم.. وقتى فشنگترين شعر زندگى ام را براى تو گفتم..
آغوش كسى خالى از عصر جمعه نبود..
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 1:02
آغوش كسى خالى از عصر جمعه نبود.. هيچ كس نميداند حالا كه ساعت ١١:١١ دقيقه است من چقدر هر روز و شب بيشتر از اين ساعت و دقيقه بدم مى آيد.. هيچكس نمى داند كه چطور دوست داشتن و محبت حالا جايش را فقط و فقط به كينه و نفرت داده است.. + جمعه پنجم خرداد ۱۳۹۶| 23:14|ب.الف| |
هيچ بياد نمى آورم
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 1:02
كجا كسى را اينطور فراموش كردم؟كجا فراموش كردم كسى آنقدر نيست كه انگار از اول هم نبوده؟ كجا و چه كسى را اينطور بى رحمانه از ياد بردم ؟ كه حالا اينطور سخت از يادها رفته ام.. + سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۶| 22:21|ب.الف| |
كه اين روزها ماندن معجزه است..
-
تاریخ: 1395/10/3 ساعت: 20:35
براى من نوشتن از گذشته مثل مرهمى است كه با زخم هام همدستند.. نوشتن روزهاى قديم حال من را خوب نميكند.. ولى ياد من مى آورد كه آدم ها چه بودند.. كه بودند.. چه كردند.. و گذشتند.. ياد من مى آورد من چه بودم.. كه بودم.. چه كردم و گذشتم.. من از تمام آدم هاى زندگيم گذشتم.. خوبى و بدى شان را گذاشتم و گذشتم.. ...
اسمت را سر در تمامى خوبيها مينويسم
-
تاریخ: 1395/9/4 ساعت: 1:49
ميدانى.. اينكه او بيايد صاف تو چشم هام نگاه كند و بگويد: "بخند.. باشه؟ باور كن زندگى زيباست.." براى يك دختر كافيست.. اويى كه تمام عمرش را براى خاطر من دويده.. موهايش سفيد شده.. دست هاش.. واى دست هاى پر مهرش خيلى پير شده.. بايد براى او خنديد.. بايد بغلش كرد و كفت:" چشم بابا.." دختر اين مرد بودن بزرگت...
حكايت از چه كنم..
-
تاریخ: 1395/9/4 ساعت: 1:49
يادت هست آن جمعه ى شهريورى كه آمده بودم پيشت؟ آن روز عصر خيلى دلم گرفته بود و ديدن تو برايم مثل عصر پنجشنبه بود.. من تورا داشتم و غمگين بودم.. تو بودى من قفل سكوت به دهانم خورده بود.. شهامت نداشتم دوستت بدارم.. خود خورى امانم را بريده بود.. حرف زدن نعمتى بود كه از من گرفته شده بود.. لال شده بودم.. م...
آنقدر ميخوانمت تا استجابتم كنى..
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 2:12
مگر ميشود آدم يك چيزى را اينقدر عميق از خدا بخواهد و او استجابتش نكند..
با من بمان تا انتها..
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 2:12
الهى بشنو.. من هم بنده ى توام.. چو كشتى شكسته اى كه غرق مى شود.. به حال خويش، ناخدا مرا رها مكن.. چو رود جارى ام مگر تو مقصدم شوى به دشت هاى ناكجا مرا رها مكن مرا رها مكن چو برگ زرد كوچكى.. به زير پاى بادها.. مرا رها مكن.. مگير مهر خويش را ز باغ باغبان.. خداى من در اين هوا مرا رها مكن..
يهودا
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 2:12
مرا بازيچه خود ساخت چون موسى كه دريا را فراموشش نخواهم كرد چون دريا كه موسى را
از يك جايى به بعد(قسمت سوم)
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 12:34
u200eاز يك جايى به بعد اميد از دست ميرود.. مى رود مثلن يك جايى شبيه يك دره ى عميق مه آلوده.. وقتى لب دره ايستاده اى و دستاهات رنگ از دست دادن گرفته.. و كارى از دست كسى بر نمى آيد.. اميد از دست رفته را چى كسى مى تواند بازستاند.. وقتى لزومى براى اميدوارى آدم ها نميبينيد، دست كم ميتوانيد اميد را از آنه...
همه چيز ميگذرد، تو نميگذرى..
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 12:34
ميگفت: " به قول بزرگى، تو كارى به مقصد قطار نداشته باش. مقصد خودت از قطار پياده شو" ميگفت: حالا به مقصدم رسيدم.. ايستگاه تنهايى..
كه مى گويد مأيوس نباش؟
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 12:34
آه ازين ناپاييز.. آه ازين فصلى كه هيچ شبيه خودش نيست.. كه فقط اسمش پاييز درآمده.. نه سرمايى.. نه بارانى.. آه ازين ناپاييز.. من به اين فصل بى رمق سخت مشكوكم.. كه غريب مانده انگار.. و بى حوصله پشت پنجره نشسته و دماغش را چسبانده به شيشه.. كه دلش يك ليوان چاى داغ با هيچ كس را نمى خواهد.. اين ناپاييز سخت...
از"يازده دقيقه"
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 14:34
قصد تعريف يا نقد اين كتاب را ندارم.. اين كناب با وجود روند داستان دارش مرا جذب نكرد.. ولى خوب نبايد از خوبى هايش گذشت.. ماريا و دست نوشته هايش براى من جذاب ترين بخش اين كناب بودند.. دخترى كه شما را وادار مى كند، لحظه به لحظه با او همذات پندارى كنيد.. شخصيتى كه تنهايى را به خوبى فهميده.. براى من باور...
يقين بدان
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 12:40
وَمَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُهَا.. و هيچ برگى فرو نمىu200f افتد مگر [اينكه] آن را مىu200f داند..
بى همگان به سر شود..
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 15:48
از "سلوك"
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 0:19
سلوك را نبايد يكبار بخوانى.. بايد مكرر بخوانى اش.. از بس كه نويسنده آدم را تا تحتانى ترين لايه هاى عميق وجود آدمى ميبرد.. يك آن ميبينى رفته اى.. رفته اى و برنگشته اى از مهاما.. از مها.. از نيلوفر.. اين كتاب خاطرات شيرينى برايم دارد تا آخر.. كتابى كه به خواننده اجازه ميدهد لحظه اى تامل كند.. از ديدگا...
تولدم مبارك
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 9:32
قول نميدهم هميشه بخندم.. قول نميدهم غصه نخورم و توى خودم نريزم.. حتا قول نميدهم اشك نريزم.. اما از امشب قول ميدهم حالم خوب باشد.. منتظر روزهاى خوب تر باشم.. و اميد.. قول ميدهم اميد رنگو بويش حالا خواستنى تر باشد.. اميد به لطف خداوند عالمين.. وتولدى تازه.. حس هاى خوب.. روزهاى خوب.. دوست هاى خوب.. آدم...
انگار نقطه شروع و پايان باشى..
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 22:27
خنده آور است مى روند مى چرخند باز ميگردند هه..
او از من رفت..
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 2:37
من يك نفرنيستم.. چطور مى توانم يك نفر باشم.. با وجود تمام "او"هايى كه در من هست نمى توان يكى بود.. ديگر دست هام چطور مى توانند يك نفر باشند؛ وقتى گرم و صميمى فشرده شدند.. با دستهاى او.. پاهام.. پاهام را بگو.. چطورى مى شود يك نفر باشند؟ نه نيستند.. آنها كه كوچه هاى بلندى را همپا شدند با "او".. نه من ...
مگر نمى شود آدم براى نداشته هايش دل تنگ شود؟
-
تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 14:40
ارغوان من.. دختر مو مشكى من.. چقدر نداشتنت برايم سخت شده.. چقدر مى خواهمت.. دختر زيباى پاييزى ام.. من از داشتن تو خرسندم.. تو آيا دلت نمى خواست من مادرت بودم؟.. اگر چنين است خودت را برسان.. پيش از اينكه پاييز مرا با خود ببرد..